خرید بک لینک
خامنه ای پس از دو دوره ریاست جمهوری و بعد از مرگ آیت الله خمینی در سال 1368 با پشتیبانی رفسنجانی و مجلس خبرگان، بعنوان رهبر ایران و ولی فقیه انتخاب شد. باین ترتیب دروان ثروت اندوزی و قدرت مطلقه او آغاز میگردد. خامنه ای بموازات نقش رسمی، بطور پنهانی و با حوصله، تمام مهره های قدرت شخصی ولی فقیه را می نشاند و بیت امام را سازماندهی میکند. خامنه ای یک دیکتاتور بزرگ است و او مسئول کشتار و شکنجه تعداد بیشماری از ایرانیان است. اعدام های سیاسی و حمله به کوی دانشگاه و اسیدپاشی و کشتار جوانان در جنبش سبز و جنایت کهریزک در دوران ولایت فقیهی او روی میدهد. سیاست خامنه ای گاه بر تهدید مستقیم متکی است ولی اغلب پنهانی عمل میکند. خامنه ای دارای موضع گیری دوپهلو و ابهام انگیز است، او از صراحت برخوردار نیست. این طرز بیان از جانب خامنه ای آگاهانه است. او بطور پنهانی و یا با کلمات دوپهلو، فرمان به سرکوب و کشتار میدهد. او هیچ جنایتی مانند اسید پاشی و کهریزک را هرگز محکوم نکرده است. او توطئه گر و زیرک است، هم شعرخوانی دوست دارد و هم شاعر و هنرمند را بقتلگاه میفرستد، هم جانی است و هم رهبر است.

بهترین شکل قدرت برای خامنه ای ولایت مطلقه فقیه است، همان الگویی که آیت الله خمینی بمیراث گذاشت. وجود جانشین ولایت فقیه یعنی آیت الله منتظری، یک مانع است. خامنه ای خواهان اقتدار همیشگی است و کسی که این قدرقدرتی را مورد سئوال قراردهد خشم و غضب او را علیه خود بسیج میکند. کینه خامنه ای علیه آیت الله منتظری عمیق بود زیرا منتظری مانع کار او بود و بعلاوه منتظری او را فاقد صلاحیت برای ولی فقیه می دانست. منتظری گفت «آقای خامنهای شما که در شان و حد مرجعیت نیستید» و خامنه ای منتظری را به حصر محکوم کرد و به روزنامه ها و بویژه کیهان، چراغ سبز داد تا منتظری را مورد حمله ایدئولوژیک قرار داده و او را «شیخ ساده لوح» معرفی کنند. خامنه ای در زمان جنبش سبز بطرز شدید عصبانی بود زیرا شعارها و موضعگیری ها و پاره شدن پوسترهای او غیر قابل قبول بود. حیثیت او لطمه دیده بود و او هرگز موسوی و کروبی را نمی بخشد زیرا شخصیت و پرستیژ او در این دوره بشدت ضربه خورد. در همین دوران بود که او به باندهای حزب اللهی چراغ سبز داد تا رفسنجانی مورد اتهام و فحاشی قرار گیرد و بالاخره او چند سال بعد با توطئه، رفیق اش رفسنجانی را در استخر کشت. البته ابهام در مورد رفسنجانی موجود است ولی خامنه ای هرگز دستور نداد که در این زمینه حقیقت یابی شود.

خامنه ای از نظر اعتقادی بسیار محافظه کار است و فقه شیعه و روضه خوانی و سلفی گری در بنیاد فکری او نقش اساسی دارد. در ایدئولوژی او رجوع دادن به اسلام و پیامبر اسلام و امامان و نفی اهمیت تاریخ باستان ایران پیش از تجاوز قشون عرب، دارای اهمیت ساختاری است. بعلاوه برای او حفظ قدرت مطلقه مستلزم تبلیغ تئوری امامت و نیابت امام می باشد. او بارها از ولایت فقیه دفاع جانانه نموده زیرا «مشروعیت» سیاسی او، نه از رای مردم، بلکه از ولایت شیعی منشا میگیرد. او گفته است: «اختیارات ولی فقیه در صورت تعارض با اراده و اختیار مردم، بر اختیارات و تصمیمات مردم، مقدم و حاکم است». خامنه ای عقیده دارد در نظام تحت ولایت او ولی فقیه همان حاکم اسلامی است و حکومتش تا قیامت ادامه پیدا میکند. مراد از ولایت مطلقه فقیه جامعالشرایط، این است که دین حنیف اسلام که خاتم ادیان آسمانی و باقی تا روز قیامت است، دین حکومت است و دین اداره شئون جامعه، پس در این حکومت چارهای جز این نیست که تمام طبقات جامعه، یک ولی امر و حاکم شرع و رهبر داشته باشند، تا امت اسلام را از شر دشمنان اسلام و مسلمین حفظ کند. هر چند ایدئولوژی خامنه ای شیعه گری است ولی این نظام اعتقادی یک دستگاه «مورثی» و توتالیتاریستی را تشکیل میدهد و همچون استالینسم به دیکتاتور حقانیت فردی می بخشد. پس از مرگ خمینی، برای خامنه ای در ابتدا کسب قدرت ولایت فقیهی در یک حرکت کودتایی و توطئه گرانه میسر میگردد و سپس خامنه ای عقده ها و پولسیون و لذت قدرت گیری را مورد نوازش نارسیسیک قرار میدهد. او به این اعتقاد میرسد که برترین فرد با قدرت الهی شیعه است. در ذهنیت خامنه ای، شخصیت او محور بنیادی برای امروز و فردا میشود. تصویری که خامنه ای از خود میسازد، برابر ارزش جهت دهنده و قاطع جامعه میگردد. بنابراین هر تغییری خارج قدرت فردی او، گناه و ناصواب و خائنانه است. خامنه ای در یک موضع سودمند روانی نارسیسیک قرار گرفته که لذت از قدرت و لذت از تمکین دیگران، پایه آنرا تشکیل میدهد.

خامنه ای، دسیسه و بیماری و حلقه قدرت

H J, [10.08.17 14:00]
خامنه ای قادر نیست مخالفی را تحمل کند و پیوسته خود را دارای مشروعیت میداند. با شکست رئیسی در انتخابات ریاست جمهوری، روحانی بطرز پررنگ مورد حمله خامنه ای قرار گرفته است. پرستیژ روحانی برای خامنه ای آزار دهنده است. روحانی میگوید مشروعیت خود را از 24 میلیون رای میگیرد و خامنه ای می گوید نظر ولی فقیه از هر چیزی بالاتر است و روحانی باید تبعیت کند. جدال خامنه ای ناشی از حسادت او و تشدید بیماری اوست. سیاستمدارانی هستند که از ابتدا مستبد بوده، گاه با پوشش و گاه بطرز عریان، سانسور و حذف دیگری و استبداد شخصی را پیاده میکنند، ولی همین افراد که در دوران پیری و بیماری، چه بسا به تمایل مالیخولیایی و دیکتاتوری خود می افزایند. آنها هر چند گاه در شک و تردید هستند ولی با خودسری و لجبازی بیشتری عمل میکنند تا به دیگران خود را قوی نشان دهند. آیت الله خامنه ای بیمار و مستبد و مشکوک و پریشان حال است و خواهان تمکین روحانی است. اگر روحانی تمکین نکند راه برای کودتا باز است. البته کودتا در شرایط کنونی علیه روحانی بسیار دشوار است ولی بلاهت و عقده و خود بزرگ بینی و دسیسه گری، میتواند موتوری نزد خامنه ای و سرداران سپاه باشد.

خامنه ای فردی مرموز است. اطلاعات مربوط به سلامتی مسئولان حکومتی همیشه با شفافیت همراه نیست و بخصوص در دیکتاتوری ها این خبر بیشتر به معما و راز شبیه میباشد. وضع سلامتی او چگونه است؟ در مدارک ویکی لیکس، گفته شده بود که خامنه ای سرطان دارد و در مراحل آخر این بیماری است. در اسفند ماه سال 1393 نشریه فرانسوی فیگارو درباره بیماری علی خامنه ای نوشته بود «امید به زنده ماندن خامنهای ۲ سال است». این روزنامه با اتکا به گزارش دیلی خبر ایران، ادعا کرده است که آقای خامنه ای دچار سرطان پروستات پیشرفته است و بیماری در تمام بدن او توسعه یافته است. بهرحال ما از خبر کاملن دقیق محروم هستیم ولی اخبار منتشر شده حکایت از بیماری خامنه ای میکنند. جامعه از بیماری او حرف میزند ولی کسی نمیداند که این بیماری کدام است. برای حکومت این امر یک نتیجه مهم دارد: الترناتیو قدرت پس از مرگ خامنه ای کدام است؟ انتقال قدرت کامل به سپاه؟ قدرت گیری مجتبی خامنه ای؟ شکل جمعی ولایت فقیه؟ هر چند که در دوران اخیر احتمال جانشینی رئیسی مطرح گشت ولی شکست او مشروعیت لازم را برای مقام ولایت فقیهی مهیا نمی سازد. این فرضیه ها در میان افراد نزدیک به خامنه ای از دیر باز مورد چالش است و چه بسا آنها خود نیز در سردرگمی بسر می برند زیرا تناقضات جانشینی فراوانند. در آخرین لحظات زندگی، استالین نیز نتوانست این مسئله حل کند. بازنگفتن حقیقت خود نوعی مدیریت در نظام دیکتاتوری است. ابهام و رازداری یکی از مشخصات نظام دیکتاتوری است. شفافیت در دمکراسی بیشتر است، حال آنکه در دیکتاتوری اصل، عدم شفافیت و ابهام است. آنچه مسلم است روحیات و بیماری های عصبی و روانی یک فرد در تصمیم گیری های او مداخله میکند و در جمهوری اسلامی، ناتوانی جسمی خامنه ای و نگرانی ناشی از خطر مرگ در تندخوئی و شتاب واکنش های فردی او، تاثیر دارد. خامنه ای دارای حالت ظاهری آرام است ولی طغیان درونی و استرس و اضطراب او، در تصمیم ها و واکنش های او متبلور میشوند.

به همین خاطر در یک دمکراسی شما از مشاوران حکومتی و رئیس جمهور اطلاع دارید ولی در دیکتاتوری «مشاوران» پنهان و مخفی و پشت پرده می باشند. توطئه گری می طلبد تا افراد در پشت پرده باقی بمانند. نزدیکان خامنه ای چه کسانی اند؟ افراد حلقه نزدیک به او عبارتند از: مجتبی خامنهای، وحید حقانی، اصغر حجازی، حجتالاسلام محمدی گلپایگانی، محمدتقی مصباح یزدی، ابراهیم رییسی، حسین شریعتمداری، علی اکبر ولایتی. البته میزان نزدیکی این افراد به خامنه ای برابر نیست ولی اینها، رازداران خامنه ای هستند. با توجه به میزان اطلاعات محدود کنونی این افراد فاقد نقش ایدئولوژیکی و استراتژیکی هستند. شاید شریعتمداری مهمترین تئوریسین فاشسیم اسلامی، مصباح یزدی فعالترین خرافه پرداز شیعه و وحید حقانی که فرمانده نظامی سابق سپاه است مرموزترین و پلیسی ترین عنصر این گروه است.

H J, [10.08.17 14:00]
خامنه ای فردی توطئه گر و آب زیرگاه و کینه توز است. یکی از عناصر پشت پرده خامنه ای سردار مرتضی رضایی است. مرتضی رضایی با برنامه خامنه ای بالا می آید و نقش پررنگی در توطئه چینی و تقویت قدرت خامنه ای داشته است. این فرد در زمینه های گوناگون مانند چاپ دینار عراقی و قاچاق تجارت خرمای عراقی و قاچاق نفت عراق و ارتباط با القاعده و قاچاق تجارت سپاه و تجارت اشیای باستانی عتیقه و تجارت نفت ایران و سازماندهی لباس شخصی ها، زیر پوشش خامنه ای فعال بوده است. اغلب سرکوب هایی که توسط اوباش و لباس شخصی ها صورت گرفته، مستقیم و غیر مستقیم زیر نظر افرادی چون سردار مرتضی رضایی بوده است و خامنه ای در جریان است. خامنه ای از پشت پرده فعالانه عمل میکند و گفتارهای او هم ایدئولوژیک و تعرضی است و هم دوپهلو و مرموز. تلاش دائمی او برای آماده سازی و تحریک نیروهای تبهکار و فاشیستی بسیجیان علیه تظاهرات مردمی، علیه روزنامه نگاران یا علیه رقیبان مانند خاتمی و منتظری و رفسنجانی و روحانی، نشانگر این روحیه توطئه گری است. کمیته حمایت از روزنامه نگاران در سال 2000 خامنه ای را جزو ۱۰ دشمن آزادی بیان قرار داد. دادگاه آلمان که به پرونده ترور میکونوس رسیدگی میکرد در طی حکمی کمیته امور ویژه جمهوری اسلامی را، که سید علی خامنهای یکی از اعضای آن بود، به دادن دستور این ترور، متهم کرد. نشریه نیویورک تایمز خامنهای را متهم کرد که او عامل اصلی این ترور بوده و ۲۰۰ میلیون دلار از حساب مشترک با احمد خمینی در بانک سوئیس را صرف این کار کرده است.

قدرت فردی خامنه ای با توطئه گری و باندبازی و مخفی کاری و فساد درهم آمیخته است. چگونگی اجرای این قدرت با توجه به بیماری و نگرانی ها و حالتهای روانی خامنه ای تغییر میکند، ولی سلطه گری و کیش شخصیت او، باید بدون خدشه باقی بماند و به همین خاطر مخالفانی که این جنبه را در نظر نگیرند مورد غضب او واقع میشوند. محفل قدرتمداران پیرامون خامنه ای، نگهبان ولایت مطلقه هستند و باندهای فاشیستی اسلامی و شبکه های پنهانی و بسیجی، هرگاه که نگرانی خامنه ای بالا میاید، وارد عمل میشوند.

دستگاه شیعه گری سلفی گری خامنه ای

خامنه ای مانند اغلب دیکتاتورها کتاب میخواند تا به تجربه خود فکر کند، رفتار سیاسی خود را تنظیم کند و یا شواهدی برای زیاده روی ها و ناتوانی ها و فانتاسم های خود، بیابد. او مانند برخی پادشاهان دوره شعرخوانی درباری میگذارد تا خودی نشان دهد و تمایل به ستایش از خود را تقویت کند. آبیاری کیش شخصیت او به همین گونه مدحی ها احتیاج دارد. ذهن خامنه ای فاقد گشایش فکری هنری است و خود او بارها گفته است: «من در مقولههای سینمایی و هنرهای تجسمی و تصویری و امثال اینها ورود ندارم. یعنی یک مستمع عامی هستم اما در مورد شعر و رمان نه، آدم عامی نیستم. از این آثاری که وجود دارد، زیاد خواندهام.» در زمینه رمان بظاهر کتابهای نویسندگان روس مثل چخوف و تولستوی و شولوخف، نویسندگان عرب و رمانهایی از نویسندگان فرانسوی مانند بالزاک و رومن رولان را خوانده است و یکبار تاسف خورده بود که چرا در ایران نویسنده ای مانند رومن رولان وجود ندارد تا سرگذشت شخصیت های بزرگ را بنویسد. خامنه ای در فرصتی گفته بود که رمان سرخ و سیاه استاندال مانند «داستان حضرت یوسف» است. البته باید یادآوری کرد که خامنه ای کتاب «روح مجرد» از علامه آیت الله سید حسین حسینی طهرانی را بقول خودش هفت بار خوانده است. محتوای این کتاب در باره «نفس گرم و بیانات عرفانی طهرانی و خاطرات او و عوالم روحانی و فقعی شیعه» است و بعلاوه این کتاب در باره «هواهای نفسانی و طلبیدن مکاشفات و اتصال با عالم غیب و اطلاع بر ضمایر و عبور از آب و هوا و آتش و تصرّف در مواد کائنات و شفا دادن مریضان» و بالاخره در باره «همگی حظوظ نفس و عرفان و عالم توحید و معجزه و کرامات» می باشد. علاقه شدید خامنه ای به این کتاب خرافی فقهی وعرفانی، بیانگر زاویه نگرش سلفی گری و شیعه گری خامنه ای است. نزدیکی او به ادبیات کلاسیک جهان بسیار سطحی است و به هیچوجه بیانگر گشایش فرهنگی او نمی باشد.

H J, [10.08.17 14:00]
خامنه ای ایدئولوگ سلفی گری است. خامنه ای بارها باور خود را به احکام اسلامی و سنت شیعه بطرز محکم نشان داده است. ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺯادﻩ ﻫﺎ ﺩﺭ ایران در ﺳﺎﻝ ۱۳۵۷ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭو پانصد مورد ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ اما در طول دوران خامنه ای امامزاده سازی ابعاد بیسابقه ای یافته و ﻃﺒﻖ ﺁﻣﺎﺭ ﺭﺳﻤﯽ هم اکنون این تعداد به ۱۱۰۰۰ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﺍﺩﻩ رسیده است. در بیش از دو دهه زمامداری خامنهای هزینهها و امکانات فراوان خرج گسترش مسجد جمکران شد. سال ۷۹ مسجد جمکران مانند اماکن مذهبی و امامزادهها تولیت پیدا کرد و طرحی برای توسعه آن به تصویب مجلس اسلامی رسید. تمام مداحان در دوران او به امتیازات بیسابقه مالی و سیاسی رسیدند. گسترش قدرت حوزه ها و آستان رضوی در جامعه ایران نتیجه سیاست دینی ولی فقیه مطلقه است. خامنه ای با تمام قدرت به افکار سکولاریستی و خردمنشانه ضربه وارد ساخت.

در کنار این دستگاه تبلیغاتی عظیم فقه شیعه، خامنه ای حمله علیه دانش های علوم انسانی مانند جامعه شناسی را سازماندهی کرده و او از هر فرصتی برای مبارزه علیه علوم انسانی و فلسفه استفاده میکند. خامنه ای مرتب اعلام کرده که اسلامی شدن دستگاههای نظام امری ضروری است، او مرتب تکرار میکند که اقتصاد باید« مقاومتی» باشد و باید بتواند در مقابل آنچه که ممکن است «در معرض توطئهی دشمن» قرار بگیرد، مقاومت کند. اقتصاد مقاومتی او اقتصاد ایدئولوژیکی «مقاوم» در برابر غرب است، اقتصاد حمایت کننده «تولید داخلی» است. او میگوید:«این سیاستهاى اصل ۴۴ که اعلام شد، میتواند یک تحول به وجود بیاورد؛ و این کار باید انجام بگیرد. البته کارهائى انجام گرفته و تلاشهاى بیشترى باید بشود. بخش خصوصى را باید توانمند کرد.» و میافزاید:«پرهیز از اسراف و ملاحظهى تعادل در مصرف، بلاشک در مقابل دشمن یک حرکت جهادى است؛ انسان میتواند ادعا کند که این اجر جهاد فىسبیلاللّه را دارد.». بدنبال این اعلام سیاست، خامنه ای از دانشگاهیان و ریاضیدانان میخواهد که اقتصاد مقاومتی را توضیح بدهند و رایج سازند.

در حقیقت امر اقتصاد «مقاومتی» خامنه ای تنها یک محور تبلیغاتی برای تقویت اقتصاد سپاه و پنهادن نمودن شرایط اسفناک اقتصاد عقب مانده و رانتی ایران است. هیچ تئوری جدی اقتصادی نمی تواند «مقاومتی» باشد و یا «جهادی» باشد. این گفتارها ناشی از فناتیسم دینی است و کمترین رابطه ای با تفکر علمی و الگوی نظری اقتصادی نیست. او هرچیزی را به ریشه دین ارتباط می دهد و تنگ نظری و فناتیسم خود را بمعرض دید همگان قرار میدهد.

محور ایدئولوژیک دیگر دیدگاه سلفی خامنه ای در تعرض علیه علوم انسانی و علیه دیدگاه نقادانه دانشگاهی است. خامنه ای میگوید:«بسیاری از مباحث علوم انسانی، مبتنی بر فلسفه هائی هستند که مبنایش مادی گری است، مبنایش حیوان انگاشتن انسان است، عدم مسئولیت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوی به انسان و جهان است. خوب، این علوم انسانی را ترجمه کنیم، آنچه را که غربی ها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بی اعتقادی به مبانی الهی و اسلامی و ارزشهای خودمان را در قالبهای درسی به جوانها منتقل کنیم؛ این چیز خیلی مطلوبی نیست.»(8/6/1388) او با ابراز گله مندی از تعارض علوم انسانی در دانشگاه ها با شریعت اسلامی و قرآنی می گوید: « من دربارة علوم انسانی گلایه ای از مجموعه های دانشگاهی کردم - بارها، این اواخر هم همین جور - ما علوم انسانی مان بر مبادی و مبانی متعارض با مبانی قرآنی و اسلامی بنا شده است. علوم انسانی غرب مبتنی بر جهان بینی دیگری است؛ مبتنی بر فهم دیگری از عالم آفرینش است و غالباً مبتنی بر نگاه مادی است. خوب، این نگاه، نگاه غلطی است؛ این مبنا، مبنای غلطی است»(28/7/1388). نمونه دیگر حمله ایدئولوژیک خامنه ای و هوچیگری تبلیغاتی علیه سند 2030 یونسکو میباشد. یونسکو در این سند بر کیفیت آموزش و ارزشهای فرهنگی و آموزشی تاکید میکند. ولی خامنه ای اعلام میکند که «تسلیم سند» یونسکو نمی شود. او اعلام میکند که برای او ملاک اسلام است و می افزاید «سبک ویرانگر و معیوب غربی» نمی تواند راهی به نظام ببرد و او دستور میدهد تا در برابر سند آموزشی یونسکو مقاومت شود.

H J, [10.08.17 14:00]
در واقع تمام همت خامنه ای مانند یک مبلغ سلفی گری حمله علیه ارزشهای متمدنانه و فرهنگی جهانی است. او بر ضد دویست سال تئوریهای علوم اجتماعی قدعلم میکند تا اعتقادات فرسوده و ارتجاعی اسلامی تبلیغ نماید. او این ارزش های متمدنانه و مترقی و علمی را بمثابه «انحطاط فرهنگی» غرب معرفی کرده و میکوشد منحط ترین باندهای تبلیغاتی را بسیج کرده و جامعه را در برابر «رخنه و نفوذ» غرب تهییج کند. در ایران تمام احکام اسلام و قرآن و تمام اعتقادات شیعه گری نزد نواندیش مسلمان و نزد همه آیت الله ها، در برابر مدرنیته و اندیشه انتقادی قرار دارند. در تمامی رسانه های دولتی تبلیغات دینی در جستجوی تحکیم توتالیتاریسم اعتقادی و ایدئولوژیکی خامنه ای هستند زیرا نظام ولایت فقیه از توسعه افکار انتقادی در عرصه جامعه شناسی و فلسفه هراس دارد. استالینسم هر پدیده ای را که تمایل نداشت بعنوان عنصر منحط بورژوایی و غربی رد میکرد. دگماتیسم ایدئولوژیک استالین و دگماتیسم دینی خامنه ای، دارای هدف مشترک هستند: کور کردن اندیشه گری و نابودی تربیت انتقادی و خردمندانه و آزادانه. ایدئولوژی دینی و دولتی در پی سرکوب جامعه فکری است.

همسوئی توتالیتاریسم خامنه ای و استالینی

راز دیکتاتور چیست؟ پنهان کردن خود و انتقال این احساس و باور که او برتر است، حال آنکه چه بسا دیکتاتور بسیار حقیر و سنگدل است. دیکتاتور با دوری و رازپروری، خود را در ذهنیت جامعه اسطوره میکند و این اسطوره سازی با نادانی توده و عدم شجاعت نخبگان همسویی دارد. رسانه ها و بلندگوهای تبلیغاتی و افراد و باندهای چاپلوس و پرطمع و تبهکار، شرایط را برای انحطاط و سکوت جامعه فراهم میاورند. دیکتاتورها نمی توانند بدون چاپلوس و عوامفریب زندگی کنند. جامعه، دیکتاتور را دیکتاتور میکند. مردمانی که از اندیشه انتقادی محروم هستند و شجاعت خود را از دست داده اند، قربانی روانی و اعتقادی و تهییجی دیکتاتور هستند. جامعه ای که ایدئولوژیک حرکت میکند و نفس میکشد، حامی دیکتاتور است. استالین «مارکسیسم» دولتی و بوروکراتیک خود را به یک ایدئولوژی تمامیت خواه تبدیل کرده و همه کس و همه چیز را بر این معیار داوری میکرد. خامنه ای نیز شیعه گری ولایت فقیهی را به یک ایدئولوژی تمامیت خواه و رسمی تبدیل نموده و تمام جامعه را بر آن اساس قضاوت میکند.

هر دو ایدئولوژی، شیعه ولایت فقیهی و استالینیستی، تبعیض گرا بوده و هر گونه فاصله رفتاری نسبت به آنها مورد طرد و تنبیه قرار میگیرد. این دو ایدئولوژی بر ضد آزادی و پلورالیسم بوده و مطلقیت خود را اساس گردش امور میدانند. استالین همه مخالفان خود را «ضد انقلاب و نوکر بورژوازی» معرفی میکرد و خامنه ای همه مخالفان خود و ولایت مطلقه را «دشمن دین و نوکر غرب» معرفی میکند. توتالیتاریسم اولی، مشروعیت خود را به علمی بودن دکترین و طبقه برتر جامعه وصل میکند، حال آنکه توتالیتاریسم دوم مشروعیت خود را به آخرین دین و سنت امامت پیوند میدهد. روشن است که دروغ و جعل و دگماتیسم اعتقادی پایه مشترک هر دو ایدئولوژی میباشد.

برای ما مبارزه با توتالیتاریسم بمعنای مبارزه با استبداد فردی و نیز مبارزه با ایدئولوژی های توتالیتر میباشد. اینگونه ایدئولوژی ها منبع دروغ و فساد در جامعه بوده و عامل مسخ و ازخودبیگانگی اعضای جامعه بشمار میایند. استالین و خامنه ای دو دیکتاتور بزرگ هستند، ولی دیکتاتورهای کوچک نیز در جامعه فراوانند. شرایط و فرصتها و شبکه ها و لحظات تاریخی و نیز زیرکی و توانایی توطئه گری، دیکتاتورهای کوچک را به دیکتاتورهای بزرگ تبدیل میکند.

جلال ایجادی

H J, [17.08.17 18:58]
در متن قرآنی جایی برای آزادی انسان و اندیشه او وجود ندارد زیرا مطلقیت خدا تنها قانون است. برخی از روشنفکران ایرانی در همسویی با دینداران، میگویند نمیتوان گفت قرآن طرفدار خشونت است زیرا ما به خطای «ذات گرایی» درمی غلتیم. پرسش ما اینجاست که آیا قرآن ستایشگر خشونت و قتل مخالف میباشد یا نه؟ آیات بالا را چگونه باید فهمید؟ این کتاب، یک کتاب تاریخی و سیاسی است و بشکل طبیعی جامعه و نیروهای اجتماعی و فشار و بحران دویست ساله اولیه اسلام را در خود منعکس میکند. مخالفان دین رسمی الله بسیارند و مخالفان مکی محمد و دوران پس از آن مخالفان خلیفه بسیارند، بنابراین دستور به کشتار دیگران اتفاقی نیست بلکه برای پیامبر و خلفا یک امر حیاتی است.
اما این توتالیتاریسم دینی فقط در نوشتار نسخه قرآنی نیست. این توتالیتاریسم در جامعه همیشه توام با نهادهای قدرت و دستگاه ایدئولوژیک بوده است. توتالیتاریسم سیاسی چیست؟ توتالیتاریسم با دیکتاتوری فردی و نبود احزاب سیاسی مشخص میشود. توتالیتاریسم هیتلر و استالین متکی بر استبداد فردی و رد هر گونه تنوع سیاسی و پلورالیسم و چندگانگی احزاب سیاسی استوار است. توتالیتاریسم اسلامی موجود در تاریخ سیاسی با وجود نهاد قدرت مستبد امتزاج داشته است. از نظر قرآن احکام تشریعی و احکام تدبیری در یکدیگر تنیده شده است. قرآن هم کتاب عبادی و شریعت است و هم بویژه یک کتاب احکام سیاسی و اجتماعی میباشد. قرآن منشور نظامی سیاسی است و تجلی خواست قدرت سیاسی است. شکل اولیه قدرت اسلامی فرماندهی نظامی خانوداگی و قبیلهای و امتی محمد است. در سوره احزاب میآید: «النَّبِیُّ اَوْلی بِالْمُوءْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ». پیامبر بعنوان فردی است که برای دخالت در زندگی مردم «اولی» و دارای ولایت است. محمد بمثابه معصوم نه تنها بعنوان مبلغ شرع بلکه به عنوان «ولی امر» و حاکم و رئیس و مداخله کننده حوزه سیاست و مدیریت و حکومت است. علامه طباطبایی مینویسد: «به دلیل اطلاق آیه شریفه، این اولویت در تمامی امور دنیا و دین است» (طباطبائی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ج۱۶، ص۴۱۳). آیه دیگر قرآن میگوید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی»، ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا و پیامبر و صاحبان امر اطاعت نمایید. (سوره نسا، آیه ۵۹). اطاعت از پیامبر در مورد دستوراتی که برای اداره جامعه اسلامی و از موضع ولایت و حکومت صادر میکنند لازم است و لزوم اطاعت از پیامبر مبیّن الهی بودن حکومت است. طباطبایی معتقد است که این آیه تاکیدی بر پیروی از احکام الهی و نیز اطاعت از دستورات برای اداره جامعه اسلامی است.
بنابراین اسلام برای اعمال قدرت سیاسی است و این قدرت توسط محمد اجرا میشود، اسلام طرفدار مداخله در دنیا و آخرت، مداخله در امر فقهی و امر سیاست و اجتماعی و مداخله در زندگی فردی است. این ویژگی طبیعت سیاسی و توتالیتر اسلام را نمایان میکند. اسلام دینی برای قدرت و برای مزاحمت در تمامی ابعاد جامعه است. افراد جامعه هرگز در آرامش خودمختارانه زندگی نخواهند کرد زیرا اسلام با تحمیل تعبد از درون خانواده تا سطح اجتماع، در جستجوی کنترل است. کنترل فردی خواست الله است تا فرد به «خطا» نرود. برای قرآن فرد مطیع و مومن لازمه حکومت الله است. بنابراین الگوی اطاعت فردی شرط اطاعت از «حکم ولی امر و حاکم» است.

اسلام برای اشغال و استعمار

H J, [17.08.17 18:58]
نتیجه گیری از بیان این حوادث نظامی سیاسی از زمان محمد تا دوران عثمانی اینستکه اسلام باعتبار جنگ، خشونت مدام و دستگاه حکومتی، جوامع متعددی را اشغال نموده و به زیر سلطه خونین میکشاند. آیا این لشگرکشیها جنبه مقدس داشته و فاقد جنبه تجاوزکارانه است؟ آیا جنگ و حاکمیتی که به نفی حقوق انسانهای یک سرزمین انجامیده و در خدمت امتیازداران بیگانه است، میتواند عامل مثبت و دلیل خوشبختی تلقی شود؟ پاسخ منفی است. پیام اولیه اسلام مبنی بر اینکه «ایمان بیاورید تا رستگار شوید»، در حقیقت برای تسلیم جمعیتها و ملل دیگر است. «رستگاری» در منطق اسلام یعنی بنده شدن برای عرب است. اسلام از ملل دیگر میخواهد تا سیاست توتالیتاریستی عرب را پذیرفته، مومن به حکومت الله شده، تا حاکمان عرب فرمانروایی کنند.

اسلام و سیادت طلبی بر زمین

هدف اسلام چیست؟ طرفداران این دین پاسخ میدهند: «دین اسلامی الهی است و برای نجات بشر است و هدف اسلام نجات بشریت است.» این گفته فاقد هرگونه جنبه علمی و تاریخی است و فقط محصول دروغپردازی و باور خرافی اسلامی است. ذهنیت مسخ شده و استعمار زده آخوندها و نواندیشان دینی، این تبلیغات دینی و ایدئولوژی اسلامی را بمثابه یک امر مثبت قلمداد میکند. حال آنکه این تبلیغات دارای ماهیتی استعماری میباشد. در زمینه تاریخشناسی، تعریف و ستایشی که حکومتگران و نظامیان و مستبدان و جنگجویان در باره خود میدهند، تحلیل علمی نیست. تحلیل علمی به دادهها و پیچیدگیها توجه داشته و بدور از منافع جانبدارانه و ایدئولوژیک، به بررسی روشمند و ابژکتیو میپردازد. تحلیل علمی در خدمت قدرتمندان نیست بلکه در خدمت دانش و حقیقت است. کار دستگاههای تبلیغاتی هیتلر و استالین و خمینی، نگارش تاریخ نیست. تبلیغات اسلامگرایان برای اسلام و محمد، بررسی تاریخی نیست. تمام دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی و نوشتهها و تریبونهای نواندیشان شیعه ایران و سکوت وهمنوایی روشنفکران چپ و راست، در خدمت توجیه استعمار عرب و سیادت توتالیتاریستی عرب است.
اسلام ایدئولوژی قدرت طلبان و قبیلهها و حاکمان عربی است که از جغرافیای حجاز خارج میشود و در پی سلطه گری بر یک جغرافیای گسترده است. قرآن در ابتدا بیان خواست پیروزی نظامی قبیلهای و سلطه بر قبیلههای دیگر میباشد. ولی در زیاده خواهی بعدی، به ایدئولوژی تصرف سرزمینهای دیگر مانند سرزمین پارسها و رومیها تبدیل میشود. پیام قرآن بر اصل خشونت و جنگ تاکید میکند و آنرا وسیله برده گیری و غنیمت گیری و وسیله تصرف سرزمین و ثروت و قدرت میداند. این اصل، یک اصل بنیادی است. این اصل پایه گذار ایدئولوژی استعماری عرب است. بقول مورخ فرانسوی «هانری پیرن» در کتاب «محمد و شارلمان» اسلام در دوران اولیه اجازه داد تا بسرعت اعراب بر ملل دیگر غلبه کنند. عربها تمدن قبیلهای داشتند و کسانی بودند که دارای اعتقادات جادوگری و بت پرستی بودند و اغلب اوقات مشغول جنگ و جدال بین خود بودند و کار اصلی اشان غارتگری بود. عربها کارشان جنگ و جدال داخلی بود ولی حریص و غارتگر بودند. «ریچارد فرای» شرقشناس و ایرانشناس آمریکایی معتقد است که انگیزه اولیه حمله اعراب به عراق، فتح و یا حکومت کردن نبوده بلکه کسب غنایم بودهاست. بمعنای دیگر همچون راهزنهای بیابانی مهاجمان در پی غارت بودند. از نظر ریچارد فرای، انگیزه گسترش دین اسلام در مقاطع بعدی ظاهر میشود. چشمانداز کسب غنایم باعث شد که برخی از اعراب عراق و عربستان به مسلمانان بپیوندند. (کتاب «دوران طلایی پارس»، برگ ۵۵ تا ۵۹). به این ترتیب طرفداران محمد قبل از هرچیز به چپاول توجه داشتند و سپس چپاول و تسلط بر سرزمین دیگران و اجرای استعمار را به سیاست کامل خود تبدیل میکنند. بقول ابن خلدون اسلام مردم عرب را در بستر گرد و غبار جنگ قبیلهای، بوجود میآورد. بمعنای دیگر ابن خلدون تغییر اجتماعی باندهای راهزن شبه جزیره حجاز را نتیجه جنگ میداند. جنگ محمد علیه یهود و کفار و منافق، به یک لشگر در مکه تبدیل میشود و جنگهای اسلامیون علیه ملل دیگر به تشکیل «مردم» یا «امت مسلمان» میانجامد. «امت» محمد، رسالت استعمار دیگران را بعهده دارد.

H J, [17.08.17 18:58]
دو امپراتوری بزرگ بیزانس و پارس ثروتمند بودند و عربها را وسوسه میکرد. این دو قدرت بزرگ بخاطر دشواریهای درونی و فساد و جنگ و بحران سیاسی خسته بودند و در برابر آنها، عربها با انگیزه قوی غارت و تخریب بودند. هجوم عربها برای غارت و اشغال آغاز شد و رشد کرد و این دو قدرت فرو ریختند. میتوان گفت که یزدگرد سوم زمان فرتوتی دولت و سپاهیان ایران بود و جنگ رستم فرخزاد در سال ۶۳۶ نمیتوانست جریان حوادث را تغییر دهد. دوران پایانی ساسانیان بحران و اختلاف و قتل در درون خانواده شاهی و نزدیکان اوج گرفت و بقول عبدالحسین زرین کوب در «دوقرن سکوت» سپاه یاغی شده بود و موبدان قدرت و نفوذ پیدا کرده بودند و در ریا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند. در این دوران، قبل از یزدگرد سوم، طی فقط چهار سال ۱۰ پادشاه ساسانی بقدرت میرسند. آشفتگیهای داخلی افزایش میابد و ثبات سیاسی و نظامی و اجتماعی از بین رفته است. این شرایط، پیروزی باندها و راهزنان و لشگریان عرب را آسان میسازد.
«ژان پل رو» مورخ فرانسوی مینویسد تصرف ایران توسط عربها، ایرانیان را مجبور میکند تا دین اسلام عربها را قبول کنند و از دین «مزدایسم» خود دور شوند. عربها با تهاجم خود بلافاصله نظام مالیاتی جزیه و خراج را به ایرانیان تحمیل کرده و با تمام قدرت زبان ایرانیان را ممنوع نموده و آثار فرهنگی و هنری را نابود میکنند. محمد معین و عبدالحسین زرین کوب و ابن خلدون بر این باورند که اعراب کتابخانه بزرگ نیشابور را خراب کرده و به آتش کشیدند. عربها برای تحمیل دین خود، مراکز نیایش زرتشت را تخریب میکنند. عربها زبان و هویت ملل زیادی را نابود ساختند ولی در مورد ایرانیان این کار ساده نبود. زیر فشار عرب و فناتیسم عربیت، زبان فارسی مقاومت میکند. الفبای پهلوی حذف میشود ولی زبان فارسی به تکیه گاه هویت تاریخی برای ایرانیان تبدیل میشود. زبان مردم سرزمینهای سوریه و مصر و تونس و الجزایر و عراق ازبین رفته و مردم عرب میشوند، ولی ایرانیان زبان خود را حفظ میکنند. باید یادآوری نمود که زبان ایرانی پس میرود ولی دوباره زنده میشود و بعداز یک دوره خاموشی این زبان شاهکارهای بزرگی میآفریند. بهرحال با حاکمیت عرب «اسلامیزاسیون» ایران در جریان است و مردم زیر فشار خودسرانه و استبداد حاکمان حریص در تنگنا قرار دارند. همه ایرانیان از این شرایط تسلط عرب درد کشیدند (ژان پل رو، «تاریخ ایران و ایرانیان، از ابتدا تا امروز»، چاپ فایار پاریس ۲۰۰۶).

اسلام سیادت بر زمین را میخواهد و این دیدگاه امپریالیستی هر گونه کشتار و جنگ و توطئه را توجیه مینماید. بعلاوه تهییج مهاجمان عرب برای غارت و تخریب مردم دیگر و نفی فرهنگ غیر اسلامی، امری است که با روانشناسی تخریب همگونی دارد. «روانشناسی خود تخریبی» حالتی است که فرد را بسوی تخریب و مرگ خود میکشاند. حال آنکه «روانشناسی تخریب» رفتاری پاتولوژیکی است که فرد را بسوی تخریب و مرگ دیگران میکشاند. محمد در جامعهای رشد کرده که روانشناسی تخریب برجسته و ساختاری است. جنگهای مدام میان قبیله قریشی و میان این قبیله با قبایل دیگر مشخصه دائمی و رفتار همیشگی است. هستی اجتماعی این قبایل در تخریب متقابل است و به همین خاطر است که این قبایل فاقد تمدن و شهریت و هنر و معماری بودند. تمایل نظامی و خشونت طلبی و تخریب نزد محمد و یارانش، در اسلام ابعاد جدیدی بخود میگیرد و میزان ویرانگری را در بالاترین سطح قرار میدهد. جنگ و جدال قبیله به جنگ و تجاوز علیه ملتهای دیگر تبدیل میشود. تخریب عناصر درونی عرب در ادامه خود به تخریب علیه ملل دیگر تغییر میکند. این بار قدرت انهدام کلان است و دستههای حریص و آزمند و غارتگر اسلام رفتار تخریب را علیه سرزمین پارس بسیج میکنند. این تخریب برای نفی هویت و نفی شخصیتی و فرهنگی ایرانیان است. این دستهها گاه با محرکههای دینی ولی بخصوص با محرکههای جنسی و محرکههای غنیمت گیری و چپاول بسوی مرزهای ناشناخته حرکت میکنند تا فقط نابود کنند و چپاول کنند و زنان را باسارت بگیرند. آنها میدانند که در جنگ زمینی اگر نابود شوند در «حیات» پس از مرگ به باکرههای بهشتی و امتیازات مادی و جنسی بهشتی که قرآن وعده داده، میرسند.

تهاجم مقدس برای استعمار مقدس

H J, [17.08.17 18:58]
استعمار چیست؟ اشغال یک سرزمین بر اساس سلطه سیاسی خارجی و بهره برداری اقتصادی توسط اشغال گران، بمعنای استعمار است. استعمار گاه بشکل آرام و اغلب با خشونت و کشتار همراه است و نفی حقوق قضایی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی مردم کشور اشغال شده میباشد. گاه از نئوکلونیالیسم یا استعمار نو صحبت میشود و منظور اجرای همان سیاست سیادت طلبی بشیوههای دیگر است. استعمار مستلزم حاکم و محکوم بوده و محکوم فاقد شخصیت حقوقی برابر است. استعمار نفی شخصیت انسانهای یک قلمرو جغرافیایی بوده و نقش اصلیاش حفظ منافع و امتیازات برای اشغالگران است. بطور کلی در غرب یکی از دلایل توجیه استعمار آنست که این سیاست نقش تمدن آفرین دارد زیرا منجر به بهبود شرایط اقتصادی شده و توسعه شهریت و راه سازی و زندگی فرهنگی و اجتماعی را فراهم میسازد. از این دیدگاه، پدیده استعمار مثبت ارزیابی میشود. روشن است که اهداف اعلام شده استعمارگر و تبلیغات در خودستایی استعمارگران، ملاک علمی نمیتواند باشد. آنچه که اساسی است واقعیت رابطه سلطه خشونتبار علیه صاحبان واقعی یک سرزمین است. استعمار اروپا در آفریقا، استعمار آمریکا در ویتنام، استعمار شوروی در اروپای شرقی، استعمار ژاپن در چین، استعمار انگلیس در ایرلند و هند، استعمار فرانسه در الجزایر، زیر پوشش تمدن و برادری و آزادی، صورت گرفته است. ولی علیرغم این گفتمان مثبت، رابطه با کشورهای مستعمره و زیر سلطه، یک رابطه استعماری و انقیادی بوده است.
حال آیا اسلام دین استعماری است یا خیر؟ روشن است که رابطه خلافت اسلامی با تمام سرزمینهای زیر سلطه استعماری بوده است. اسلام ادعای «آخرین دین» را کرده و خود را «دین به حق» معرفی مینماید. مرتضا مطهری بر پایه بینش استعماری خود از تجاوز عرب حمایت کرده و میگوید: «اسلام به ایران حیاتی تازه بخشید. تمدن در حال انحطاط ایران به واسطه اسلام جان تازه گرفت و شکل تازهای یافت». ما میدانیم که اسلام آخرین دین نیست و یکی از زشت ترین ادیان در برخورد به حقوق انسانی و آزادی است. در زمان حمله عرب نظام سیاسی ایران دستخوش بحران بود ولی این امر ماهیت تجاوز اسلام و غارتگران مسلمان تغییر نمیدهد. بعلاوه همه حاکمان عرب علیه ایرانیان بودند و خواهان نابودی «عجم» بودند. کینه اعراب به ایرانیان بی اندازه بود و نه تنها محمد و ابوبکر و عمر و عثمان ضد ایرانیان بود بلکه بعلاوه علی ابن ابیطالب و دو فرزند او حسین و حسن در سرکوب و جنایت علیه ایرانیان شرکت داشتند. بر خلاف گفته مطهری ایران بازنده بود. اسلام متجاوزترین دین در جهان خاکی ما بوده است. یهودیت ادعای تبلیغ بیرونی و جهاد ندارد. کتاب انجیل مشوق غنیمت گیری و خشونت نسبت به ملل دیگر نیست. قرآن بطرز آشکار و انبوه، مبلغ جهاد و خشونت و تبعیض بین مردم است و دارای گرایش انحصارطالبانه و زورگویانه میباشد. چرا منطق قرآن از توتالیتاریسم به استعمار میانجامد؟
یکم، قرآن و پراتیک محمد هر چند در یک درگیری و جدال داخلی قبایل و ضدیت با یهودیها و مسیحیان قابل فهم است ولی همین امر منجر به سیادت طلبی خشن شده و این عامل، یکی از پایههای استعمار را تشکیل میدهد زیرا جبر و زور در مناسبات اجتماعی از مشخصات استعمارگران است. هر چند قرآن جهاد و قتل را در راه الله میداند ولی ما میفهمیم که این گفتمان یک ایدئولوژی برای سلطه گری است. جهاد و قتل در قرآن، همان توتالیتاریسم علیه مخالف و علیه ملل دیگر است. استعمار اسلامی برده گرا، خشونت گرا و تبعیض گرست.
دوم، برخی آیات قران مشوق جنگ علیه همسایگان است. از آنجا که جنگ در اسلام با جمع آوری اجباری غنیمت و ثروت، محروم نمودن مردم یک سرزمین از حقوقشان، اجرای بردگی و جزیه و خراج دادن، گره خورده است بنابراین قرآن منطبق با نظریه استعماری است. تمایل به استعمار در قرآن منعکس است: «ای رسول با اعرابی که از جنگ تخلف کردند بگو به زودی برای جنگ با قومی شجاع و نیرومند (فارس و روم) دعوت میشوید که جنگ و مبارزه کنید تا وقتی که تسلیم شوند.» (قرآن، قمشهای، سوره فتح آیه ۱۶). در همین سوره، قرآن عربها را تشویق به جنگ و تجاوزمیکند و به آنها وعده «غنیمتهای» فراوان و «باغهای بهشتی» میدهد. در ابتدا محمد در یثرب و مکه به جنگ و جدال با مخالفان پرداخت. زمانی که قصد فتح مکه را داشت مجبور شد عهدنامه حدیبیه امضا کند تا در سال جاری به مکه نرود ولی سال دیگر این امکان باز باشد. برای محمد پیروزی در مکه و بر حریفان داخلی، شرایط اساسی برای کشورگشائی استعماری فارس است. بنابراین ایدئولوژی قرانی، سیاست استعمارگر است.

H J, [17.08.17 18:58]
سوم، تاریخ اسلام تاریخ اشغال سرزمینهای دیگر و اقدام به انهدام فرهنگ و زبان و دین دیگران است. تهاجم عرب به ایران زمین با هدف تسلط استعماری کامل صورت گرفت. این تجاوز برای غارت ثروت، برای برده کردن زنان، برای تحمیل مالیات، برای نابودی زبان فارسی، برای نابودی دین باستانی، برای بنده کردن و مسخ کردن ایرانیان و برای قدرت سیاسی خلیفه گری بود. این تجاوز در پی انهدام ایرانیت بود. عربها یک جمعیت با مناسبات اجتماعی عقب مانده و قبیلهای و فاقد نظام سازمان یافته اداری و حافظ نظام برده داری بودند و حمله آنان به ایران عامل سقوط اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و اداری بود. حمله عرب بمعنای فروافتادن یک شاهنشاهی به خلیفه گری سامی و تخریب یک تمدن بشمار میآید. استعمار عرب در زمان چهار خلیفه و بنی امیه، برای ایرانیان جز فلاکت و سیه روزی و تاراج ثروت کشور و نفی شخصیت انسانی ایرانیان نتیجه دیگری نداشت. بر خلاف تبلیغات آخوند و نواندیش دینی که مدافع استعمار عرب هستند و استعمار اسلامی را «فتوحات اسلام» معرفی میکنند، باید تاکید کرد که ایران زمین برای یک دوره طولانی زیر سیطره خشونت بار و استعماری عرب قرار گرفت و مبارزات ایرانیان مانند جنبش ابومسلم خراسانی یک مبارزه ضداستعماری بود.
چهارم، استعمار اسلامی با توتالیتاریسم عجین شده زیرا، کشتار ایرانیان، عبودیت اجباری و بردگی ایرانیان، محرومیت فرهنگی ایرانیان، ضربه روانی ایرانیان، مستلزم تحکیم قدرت استعمارگران اسلامی است. استعمارگر عرب، اثبات خود را از طریق نفی کامل استعمار شده میبیند. تاریخ نشان میدهد که آسیبهای سنگین این استعمار اسلامی بر روان ایرانیان بسیار سنگین بوده و منجر به ازخودبیگانگی ایرانیان شده است. ایرانیان قربانی اسلام شدهاند.

جلال ایجادی
جامعه شناس دانشگاه پاریس

+ نوشته شده توسط sorouri در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ و ساعت 7:20 |

برچسب: خامنه,ولایت,فقیه,سلفی,توطئه, نویسنده: هیراد حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 12:17

صفحه بندی